حدود دو شب پیش که دلِ نسبتا نا آرومی داشتم دو بار تی وی آیه ی قرآن پخش کرد تو دوتا بازه ی زمانی متفاوت و هر دوبار آیات یک تا حدودا هیجده سوره ی مبارکه بلد رو خوند دروغ چرا فقط ترجمه پنج تا آیه ی اولش یادم مونده بقیه شم خوندم ولی یادم نموند این به یاد موندن هم شاید اثر قلم نادر ابراهیمی باشه و کتاب بارِ دیگر شهری که دوست می داشتم .
یه کتاب عاشقانه و خالصانه، گفتگو با هلیا و رویا پردازی در چمخاله... بعضی پاراگرافاش که به نظرم حقش بود تا ابد تو ذهنم بمونه رو نوشتم با همه ی فراز و نشیباش ذوق کردم بیشتر از خودِ داستان برای قلم نویسنده، به نظرم هر جمله شیرینترین نوعِ وصال کلمات بود ...
اولشم به عنوان مقدمه با سوره ی بلد شروع کرده بود برای همینم همون پنج تا آیه تو ذهنم موند و ثبت شد که همیشه یادآوری کنم این دنیا جز رنج چیزی نیست دل نبند ، دل نبند ، دل نبند...
اون شب بعد از مدتها شروع کردم به از ته دل حرف زدن با خدا. یکم دلم سبک شد یه دعای یهوییِ قشنگ اومد سراغم، گفتم خدایا تو از خودِ بنده ها هم به حالِ دلشون آگاه تری پس خودت حالِ دلشونو خوب کن...
به نام خدای بخشاینده مهربان
قسم به این شهر
و تو در این شهر سکنا گرفته ای
و قسم به پدر و، فرزندانی که پدید آورد،
که آدمی را در رنج و محنت بیافریده ایم.
خدایا لطفا دوستمون داشته باش :)
شب بخیر مهربونترین
برچسب:
نویسنده: مریم رضایی