چقدر هر دو منتظر بودند که به این راهِ طولانیِ شناخت با لبخند پایان دهند، تا آنجا که پسر تاریخ عقد را مشخص کرده بود و دختر با تکرارش در ذهن عاشقش ذوق می کرد...
اما حالا یک مشکل کوچک مثل یک غول بی شاخ و دم وسط لبخندهایشان ظاهر شده بود...
معلوم نیست پایان این راه طعم شیرینِ وصال, به خود خواهد گرفت یا طعم تلخِ فراق ... با تمام این ها در این آشفته بازار ذهن ها تنها یک چیز آرام میکند دلهایشان را و آن نام و یاد پروردگاریست که تمام جهان را پناهگاهیست عظیم...
ای که از تو به سمتِ خودت فرار میکنیم نامت را در ذهن و قلبمان درخشان کن :)
+ در نهایت قرعه به فراقی تلخ اما قطعا با حکمت افتاد :)
برچسب:
نویسنده: مریم رضایی