بالاخره سی امین خاطره هم رقم خورد... سی امین نوشته ای که احتمالا بازهم نمیخوانی اش این روز ها بعد از دیدارها بیشتر دلم میگیرد دلم میگرد که به جای هر روز دیدنت حالا سه چهار ماه یکبار شاید شاید شاید بشود تورا دید... دلم میگیرد وقتی فکر میکنم که وقت برای مدیر بهشتی و معاون و معلم ها و دوستان داری و وقت اما برای من میشود دو ساعت بعد چهار ماه دلم میگیرد از کمرنگ شدن این روزهایم... از کمرنگ شدن این روزهایت...اگرچه تو همان مهربانی و من همان گربه ولی چقدر سخت میشود دیدار های چند ماه به چند ماه را جایگزین دیدار های روزانه کرد... امروز و در این حال بغضی گلویم را میفشارد که نمیخواهم رهایش کنم بگذار همان بغض بماند...
راستی هنوز هم حسود میشوم وقتی از پرستو و نگین میگویی اما میدانم مهم نیستند وامروز بیشتر پرسش و سوال ها و تماس هایت با مریم حتی فقط برای کنکور اذیتم کرد....
برچسب:
نویسنده: مریم رضایی